تبليغاتX
مدیریت فرهنگی
 سیاست و فرهنگ و انتخابات

سلام

با شعله ور شدن شورانتخاباتی میبینیم روی دیوارها اسامی نوشته شده، مهرداد ...، علیرضا...مجتبی .... اصغر.... و غیره اما تفاوتی که انتخابات این دفعه با دفعه های قبل بیشتر به چشم می خوره اینه که تبلیغات وسیع و رنگارنگ جاشونو به تبلیغات ساده و کم حجم تری دادند که بعضا کاندیده ها روی جعبه های مقوایی اسامیشونو نوشتن! البته خدا پدر مسبب شو بیامرزه که حداقل از این همه هزینه جلوگیری کرد و الا که همچنان هر شب رفتگرهای زحمتکش با کارتک و جارو تا صبح کلی کاغذ رو روانه سطل آشغال می کردند.

صبح که میومدم تو راه تبلیغات رو که دیدم، به ذهنم خطور کرد این همه جبهه یهویی چطوری تولید شد از زمان جنگم تعداد جبهه ها بیشتر شده، طوریه که آدمو می بره سالهای 63 تا 68 :).

راستی، چرا یه کدوم از این جبهه ها یا از این نماینده های مستقل نمیان بگن که می‏آیم تا از حجاب حفاظت کنم، میایم تا فضای فرهنگی رو سروسامون بدیم، برنامه داریم برای کمتر مصرف شدن لوازم آرایش در جامعه، برنامه داریم برای کوتاه تر نشدن مانتوها در جامعه، برنامه داریم برای نازکتر نشدن لباسها و برنامه داریم برای گشادتر شدن مانتوها و تیشرتها و ....

شاید می خوان از هیچ رایی چشم پوشی نکنند!!! :)

همیشه سوالی برایم بوده، واقعاً کاندیداها برای رضای خدا به صحنه می آیند!؟ واقعاً هدفشان بهتر شدن جامعه است؟ واقعاً اگر برای خدا کار می‏کنند نباید حقوق و مزایای خودشان را به حداقل برسونند تا درد دل مستمندان و ضعیفان را بفهمند؟

البته که حقوق و مزایای مادام العمر را همه دوست دارند ....

نمی دونم اگه نمایندگانی (از بین به اصطلاح بد و بدتر) با رای من برن تو مجلس، بابت حقوقی که می گیرند، فردای قیامت من هم مواخذه خواهم شد یا نه؟!!!

|+| نوشته شده توسط حامد شاطری در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391  |
 روزی امسال

اشــــکان دو چشم ترم چون دریاست
امســال تمام روزیم از زهــــــــــراست
از بوی تنور فاطــــــــــــــــــمه فهمیدم
سالی که نکوست از بهارش پیداست

|+| نوشته شده توسط حامد شاطری در یکشنبه بیستم فروردین 1391  |
 توبه repent

ثانیه‏ ها، پایان قصه ای را فریاد می زدند... مدام زیر لب می‏گفت یاربِّ یاربِّ یارب.
 الهی انتَ الرحیمُ انانادم، انتَ الرحمانُ انانادم، انت الکریمُ انانادم، انت العالمُ انانادم، انت الغفارُ انانادم، انت الوهابُ انا نادم، انت الرزاقُ انانادم، انت الصمدُ انانادم، انت التوابُ انانادمُ.
قصه‏ ی جدید آغاز شد ...

                                        الهی به امید تو

 

|+| نوشته شده توسط حامد شاطری در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390  |
 وقتی باربی ام به دست من چادری شد!
فکر کنم الان دیگه همه می دونند "باربی" یکی از سلاح های موثر تهاجم فرهنگی استعمار برای کودکان و حتی بزرگسالانه که خیلی از اهداف خودش رو با این اسلحه پیش می بره که فقط یک نمونه اش الگوسازی در ناخودآگاه ذهن کودکان ماست.
دیروز وقتی خاطره ای رو درین باره می خوندم از تدبیر ساده اما موثر یک مادر خردمند و مومن غرق شعف شدم که چطور یک تهدید به نام باربی رو برای فرزند خودش تبدیل به یک فرصت کردند.
خاطره رو با هم بخونیم:
عروسک باربی رو وقتی کلاس سوم بودم شناختم...
دست و پاش ۹۰درجه کج و راست میشد و انگشتای ظریفی داشت.. 
و این برای من که عاشق چیزهای کوچولو و ظریف (مث خونه کوچیک،ماشین کوچیک) بودم رویا بود...
خونه یکی از دخترهای افه ای فامیل بودیم
که برای آب کردن دل من ، کمد باربی هاشو بهم نشون داد...
 باباش وقتی سفرهای دریایی میرفت یکی از اینا رو براش می آورد... عید اون سال مامانم بعد از اصرار فراوان برام یکی از اونا رو با تمام وسایلش خرید.... اون سال من به تکلیف رسیده بودم و باربی من لباس درست و حسابی نداشت....مامانم قاطیِ بازی کردن من میشد و میگفت آخه اینکه اینطوری نمیتونه بره بیرون...
و براش یه شلوار و چادر نماز و یه چادر مشکی دوخت با مقنعه....
فکر میکنید چی شد؟
زانوهای باربی ام شکست....
چون با من نماز میخوند و من وقت تشهد برای اینکه روی دو زانو بشینه زانوهاشو تا ته خم میکردم...
و طبعا یک باربی آمریکایی عادتی به دو زانو چهار زانو نشستن نداره و اصلا خمی زانوهاش تا این حد طراحی نشده....
من بعد از اون ۵ -۶ تا باربی دیگه خریدم و همشون بعد از دو روز زانو نداشتند...
داشتم فک میکردم چقد تحت تاثیر این عروسک بودم؟
مامانم یه کاری کرد که من فک کنم بازیه
ناخناشو با هم کوتاه کردیم چون میرفت مدرسه
لاکاشو پاک کردیم...
موهاشو بافتیم
مث خودم چادر سرش کردم
و نماز جمعه هم میرفت...
مامانم خیلی ساده نذاشت من مث باربی بشم چون باربی مث من شد...

نقل از : من و چادرم ، خاطره ها

|+| نوشته شده توسط حامد شاطری در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390  |
 مبروک

اینجا فقط خداست که تقدیر می کند

بیچاره مدعی که چه تدبیر می کند

شاید شبیه معجزه بود، شایدم اینچنین شد تا قدر همدیگر را بیشتر بدانید که می‏دانید.

همه چیز مبارک داداش عزیزم و خواهر گلم

|+| نوشته شده توسط حامد شاطری در سه شنبه هجدهم بهمن 1390  |
 دلبُری
اولین‌بار «دوربُری» به معنی بریدن نقطه‌چین‌های توی کاردستی بود که با چسباندن تکه‌کاغذهای «دوربُری» شده، قایق و خرگوش می‌ساختیم. مدرسه که رفتیم، همان سال‌ اول یا دوم دبستان، معلم از ما خواست هر حرفی از الفبای فارسی را که درس می‌دهد برویم توی روزنامه‌ها پیدا کنیم و «دوربُری»اش کنیم و بعد با کنارِ هم گذاشتنِ این حروفِ «دوربُری» شده کلمات جدید بسازیم.
مدت‌ها گذشت تا معنی جدید از «دوربُری» را یاد بگیریم؛ همان ماه‌های اولِ عالم نوجوانی، با شوق «انقلاب ما انفجارنور بود» را وسطِ عکس‌های رادیوگرافی مادربزرگ با دقت «دوربُری» می‌کردیم و با اسپری‌های مشکی دور تا دور حیاط مدرسه روی دیوارها ثبت می‌کردیم.
خیلی خیلی سال بعدترش؛ وقتی اولین بار حالیمان شد ندا دخترِ همسایه «جنس مخالف»‌ است، «دوربُری» معنای دیگری هم یافت. این‌که یک روز ممکن است یک نفر را دوست داشته باشی و بعدترش،‌ یک روز، ‌یک ماه، شاید هم یک سال بعد او نباشد. پس توی دلمان اسمش را، قیافه‌اش را؛ تُن صدایش را و حتی خاطراتش را «دوربُری»‌ می‌کردیم و بعد نوبت یک آدمِ جدید و آدمِ جدیدتر و...
... اما درست همان زمان که احساس می‏کردی دنیا را فتح کرده‌ای و تمامِ معانیِ «دوربُری» را خوبِ خوب یاد گرفتی، ناگهان موقع «دوربُری» یکی از همین آدم‌ها که اتفاقا خیلی ساده وارد زندگیت شده بود، قیچیِ فراموشی دیگر نمی‌بُرید: زمین و هوا می‌روی، تب می‌کنی، هذیان می‌گویی، گذشتِ زمان را به یاری می‌گیری... ولی نه، نمی‌شود! نمی‌بُرد! آن وقت است که تازه یاد می‌گیری «دوربُری» معنای مهم‌تری هم دارد؛ که بعضی اوقات «دوربُری» کردن نتیجه عکس می‌دهد...
حالا دیگر دیر شده است. تو مانده‌ای و یک جایِ خالیِ بزرگِ «دوربُری» شده توی قلب و ذهن که با هیچ‌چیز از بین نمی‌رود.

و این‌گونه اولین گام در جاده‌ای با نامِ اندوهِ دوست داشتن
گذاشته‌ شد...
|+| نوشته شده توسط حامد شاطری در سه شنبه سیزدهم دی 1390  |
 محرم الحرام1433

ای که مرا خوانده ای راه نشانم بده

گوشه ای از کربــلا جا و مکانم بده

کارتان را برای خدا نکنید؛ برای خدا کار کنید!
تفاوتش فقط همین اندازه است که ممکن است حسین(ع) در کربلا باشد و من در حال کسب علم برای رضایت خدا ...!
شهید سید مرتضی آوینی

|+| نوشته شده توسط حامد شاطری در یکشنبه ششم آذر 1390  |
 
 
بالا