
توصيه ملتها به تقليد از فرهنگ ملتي پيشرفته غلط است چون هيچ فرهنگي کامل نيست و حتي پيشرفتهترين فرهنگها ضعفهاي اساسي دارند اما بايستي از تجربيات فرهنگي ملتها استفاده کرد كه هدايت فرهنگي و ارزشي هر ملت با ملت ديگر هيچگاه کامل مطابقت نخواهد داشت بنابراين باعث تضادهايي که تقابل دو فرهنگ است را موجب ميشود. نميتوان اينگونه تصور کرد که در آيا درجامعهاي که ثروت و رفاه بيشتري باشد، عقلشان کاملتر است؟ در هر جامعهاي سرمايههاي اجتماعي براي هر فعاليتي ضروري است اما آن چه باعث تمايز بين جوامع ميشود اعتماد ميان مردم آن جامعه است و آنچه ميتواند ملتي را به پاکسازي ارزشهاي ناکاراي فرهنگي کمک کند آموزش و پرورش است. مهمترين سرمايه اجتماعي ايجاد اعتماد است که باعث ميشود آنچه خودمان نميتوانيم کسب کنيم را به شکل کارآمدتر و کم دردسرتر بدست آوريم که نشاندهنده ارزش همکاري هاي مستمر در جوامع است.
با از دست رفتن سرمايههاي اجتماعي دو شاخص ديده ميشود:
1- فساد
2- طغيانگري در هر لايهاي از اجتماع (جوانان و اعمال ضد ارزشي، بازاريان و کمفروشي کارمندان و رشوهخواري و کمکاري، بيلياقتي زنان)
هر چه فساد بيشتر نرخ رشد توليد ناخالص ملي کمتر و نيز فساد سطح سرمايهگذاري را کاهش و احتمال عدم توازن درآمدهاي يکسان در آن جامعه افزونتر خواهد.
اما چگونه فساد کاهش مييابد؟ عوامل فرهنگي و دروني سطح فساد را کاهش ميدهد. البته فساد اقتصادي به وضوح موقعيت اقتصادي را کاهش داده و موجب تباهي ثروت ملتها ميشود. افزايش بهرهوري و رفاه براي کاهش فساد مؤثر است اما بايد دموکراسي و مردمسالاري نيز مورد توجه قرار گيرد
. اگر در فرهنگي انسانهاي نظمپذير و سختکوش و مولد براي جامعه تربيت شوند آن فرهنگ دست کم عقبمانده نخواهد بود و اين فرهنگ تنها با راه آموزش است که در تمامي سطوح جامعه گسترش مييابد.
فرهنگ معطوف به آينده کار سخت را نشانه نشاط، صرفهجويي را عاملي براي سرمايهگذاري و توسعه، تحصيلات، آموزش و دين را کليد پيشرفت، شايستگان را لايق ارتقا، اعتماد را زيربناي اجتماع، اصول اخلاقي را سختگيرانه تأکيد، عدالت را براي همه و مراجع قدرت و تصميمگيري را همواره به صورت افقي و قابل رشد ميداند در برابر آن فرهنگ خيره در گذشته و حال، کار را دردسر، بريز و بپاش را براي کسب عزت، تحصيلات و آموزش را براي نخبگان، هزار فاميل را شايسته ارتقاء ، بياعتمادي را به عنوان زيربناي کسب و کار، اصول اخلاقي را شعاري آسماني، عدالت را محدود به شبکه خوديها، مراجع قدرت و تصميمگيري را به صورت عمودي و گسترش و دين را در مقابل پيشرفت ميداند. (فرهنگ اولي رفاه و دومي فقر را بدنبال دارد.) اگر فرهنگي در مسير صحيح باشد ميتواند از بروز بحران جلوگيري کند بنابراين کشوري که اقتصادش مبتني بر قانون و رابطه تجارش تنگاتنگ با دولت شان و مديريت حرفهاي حاکم و روابط صاحبان مشاغل تعريف شده و اربابان قدرت مطيع قانون باشند خواهند توانست با ايجاد اعتماد در جامعه سرمايهگذاريهاي بلندمدت داخلي و خارجي را در کشورشان پايبند نمايند.
پيشرفت از دوران قديم به دوران جديد گريزناپذير است و با تفسير و تحقيق اختلافات فاحش در بسياري از مفاهيم در قرون هجده و نوزده و بيست بايستي چراغراهي براي آينده ساخت که اين همان محمل براي گفتگوي تمدنها و فرهنگهاست و اين باور که قانون به تنهايي نميتواند باعث هدايت رفتارهاي متمدن گردد بلکه اعمال و رفتارهاي ديني هم حائز اهميت است را بايستي در نظر داشت.
فرهنگ، کمک ميکند تا استراتژيهاي عملي متناسب با اهداف هر ملت تدوين شود و در واقع فرهنگ ميتواند در مقابل زورگويي و اعمال فشار قدرتهاي برتر مقابله کند و با تغيير ارزشهاي يک فرهنگ ميتوان کارآمدي منابع انساني و زمينههاي پيشرفت اقتصادي را تضمين کرد.
فرهنگ ايدهال بر پايه (1) کارسخت (2) ابتکار و نوآوري (3) اعتقاد به ارزشمندي پرورش و آموزش (4) صرفهجويي با هدف سرمايهگذاري تشکيل ميشود.
کار اصلي فرهنگسازي بعد از رهبران جامعه بر دوش مديران کسب و کار آن کشورهاست. زيرا کشورهايي پيشرفت ميکنند و به رفاه اقتصادي ميرسند که شرکتهاي آنها سطح بازارهاي جهاني را فتح کرده باشند و کشورهايي استانداردهاي زندگي خود را ارتقاء ميبخشند که شرکتهاي آن از طريق توسعه منابع پيشرفته و رقابتي همچون دانش، سرمايهگذاري و خلاقيت و نوآوري سازندهتر از قبل شده باشد زيرا توسعه اقتصادي فرآيندي مستمر است .يکي از پايههاي اعتقادي پيشرفت، پتانسيل لازم در فرهنگ براي ثروت نامحدود است (يعني در فرهنگ آن انرژي و پتانسيل باشد که جامعه را به سمت يک ثروت نامحدود رهنمون سازد) زيرا اين امر مبتني بر عقايد و نگرشهاست نه مبتني بر منافع و ثروتهاي طبيعي و کمياب که بسياري از کشورهاي جهان سوم حائز آن هستند ولي فقير هم هستند. در دنياي امروز اگر فرهنگي به جاي تکيه بر فناوري و دانش پيشرفته بر عوامل و منابع طبيعي همچون آب و هوا و موقعيت جغرافيايي و نفت و معادن تکيه کند سقوط در دره فقر را بر خود خريده است. آيا فنآوري و دانش پيشرفته فقط مخصوص کشورهاي پيشرفته است؟ هر کشوري با توجه به فرهنگ خودش شاخصهاي تعيين رفاه و خوشبختي ملتش را اندازهگيري ميکند و بايستي به ارزشهاي هر ملت نظر افکند و سيستم ارزشي مناسب جهت کاهش فقر و ايجاد توسعه را پايدار سازد.
اگر کشوري ثروتمند باشد بايستي چيزي جز رفاه و ثروت ـ مثل رستگاري ـ امنيت ـ ممتاز بودن ـ اخلاقي بودن و تلاش مضاعف را سرلوحه ارزشهاي ابزاري بداند چون جزء لاينفک توسعه پايدارند هر چند که غير اقتصادياند اما ضداقتصادي نيستند.
در توسعه يا عدم توسعه کشورها، سيستم ارزشي حاکم بر جامعه نقش برجستهاي دارد و هر ملتي با درک صحيح از واقعيتهاي فرهنگي خود ميتواند شيوههاي اجتماعي و اقتصادي خود را تغيير داده و با تمرکز بر ارزشهاي صحيح آنها را پايدار کند و اين پذيرش فرهنگ است که ملتهاي غني و فقير را بوجود ميآورد.
اين فرهنگ است که موفقيت يک جامعه را تدوين ميکند. سياست ميتواند يک فرهنگ را تغيير داده و آنرا مصون نگهدارد.
فرهنگ، روش کلي حيات يک جامعه شامل ارزشها، اعتقادات، عملکردها و نهادها و روابط انساني است.آنچه نظام سياسي آمريکا را کارآمد ساخت گرايش فرهنگ به دموکراسي بود يعني رابطه اي كه بين ارزشها و پيشرفت است.
