همانا منافقان با خدا مکر و حیله می کنند و خدا نیز با آنها مکر میکند ( یعنی مکرشان را باطل می سازد و بر آن مکر و نفاق مجازاتشان هم خواهد کرد ) و چون به نماز آیند با حال بی میلی و کسالت و ریا کاری آیند و ذکر خدا جز اندک آنهم به قصد ریا نکنند .
دودل و مردد باشند نه به سوی مومنان یک دل می روند و نه به جانب کافران و هرکه را خدا گمراه کند پس هرگز او را به راه هدایت نخواهی یافت.
سوره مبارکه نساء......آیات ۱۴۱ تا ۱۴۳
سوره مبارکه نساء...... آیه :۷۷
سوره مبارکه نساء......آیه : ۴۵
سوره مبارکه نساء..... آیه :۱۶
سوره مبارکه آل عمران ..... آیه :۱۶۰
سوره مبارکه آل عمران .... آیه : ۹۲
سوره مبارکه بقره .....آیه : ۲۲۴
سوره مبارکه بقره ....آیه :۱۸۳
سوره مبارکه بقره ...... آیه ۱۴۸
سوره مبارکه بقره..... آیه : ۷
دوباره بوی بهار می آید ، عطری که شاید بهار طبیعت از آن الهام گرفته باشد .
دوباره بوی بهار ، برگ و باد و بوی باران... عطری که از رهگذران وام گرفته است .
دوباره بارانی که این باربه قصد شستن گناهان آمده است .
این چشمه ساررا باز هم مهمانم.،گرچه هیچ وقت مهمان خوبی نبودم اما دوباره دعوت شده ام!!! .... نمی دانم چرا ؟
می دانم امسال هم لیاقت این مهمانی را نداشتم ، می دانم اوست که به من ترحم می کند پس خدايا توان پاک ماندن را هم عطا کن . . .
در کوی نیک نامان ما را گذر نباشد ... گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را
کاش بتوانم این قدر دستهایم رو بالا ببرم که این بار خدا را لمس کنم . ...
کاش بتوانم مزه ضعف گرسنگان ، حقیری فقیران ، بی نوایی یتیمان را بچشم.
کاش ریسمانی برای دستان درماندگان باشم .
کاش لیاقت دیدن چشمان منتظر را داشته باشم.....
و کاش من وسیله ي، دچار ناچاران باشم ..
یاری ام ده ! میزبان مهربان .
خدا كند فردا دوباره با اولين صبحانه تمام عهد هايمان يادمان نرود. . .
خدا كند تا بهار ديگر او بيايد تا ديگر واژه انتظار هيچ معنايي نداشته باشد ...
سلام
مي داني چقدر در غيبت پر سوال تو نوشتم ، كه هيچ كدام به مقصد نرسيد! ديدي ابرها هي آمدند و رفتند و تو هنوز نيامدي. انگار بايستي دستهايمان را به پچ پچ نا مفهوم روزگار بسپاريم!
از حال من اگر مي پرسي خوبم ، خوب كه نه ، مي سازم ، در اين تاريكي عميق شب ، تنها تر از هميشه .
گوش بسپار به صداي اين زمزمه شبانه، اين صداي خداست !
نمي دانم هنوز هم زخم ها روحت را مي تراشند يا نه ؟ هنوز هم معتقدي كه بعضي از درد ها را نمي شود به كسي گفت ؟

سالهاست که ديگر هيچ صدايي به مقصد نمي رسد .اين روز ها همه زخم هاي عميق برداشته اند . ديگر به سنگ قبر هاي يكديگر هم رحم نمي كنند . اينجا اول خودشان و بعد توهاشان را به دست فراموشي سپرده اند . اينقدر با زندگي روي هم ريخته اند كه كسي به مرگ فكر نمي كند ، بطوريكه تنها فكر همه زنده ماندن است، نه زندگي كردن.تا دلت بخواهد اينجا تاريك خانه پيدا مي شود . ديگر كمتر كسي است كه دچار شود ، اما تا دلت بخواهد ناچار پيدا مي شود . ديگر براي خدا هم دعا مي خوانم ، تا از اين همه هجوم نگاه هاي خيره اي كه به قصد حاجتي است جان سالم بدر برد. اينجا پر است از صداي پاهاي مردمي كه تو را مي بوسند اما در ذهن خود طناب دار تو را مي بافند...
آهاي شمايان كه مرا غريبه مي خوانيد ! آخر مگر من از شما چه خواستم ! آيا جز اين خواستم كه به هنگام عبور عاشقي چشمانتان را به گريه مهمان كنيد و سر هايتان را عاشقانه تكان دهيد .ميدانم كه من در دادگاه شمايان مجرمم . . .
قرارمان باشد همان صفحه هاي بي عكس و نام غريبه اي آشنا . . .
ميدانم كه هميشه اين منم كه ميروم و تويي كه مي ماني...