چرا گرفته دلت ، مثل آنكه تنهاي
چقدر هم تنها
خيال مي كنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي
دچار يعني عاشق
وفكر كن كه چه تنهاست
اگر ماهي كوچك ، دچار آبي درياي بيكران باشد.
سهراب سپهري – مسافر
امروز تولد بيست و چند سالگي ام را به ماتم نشسته ام .با خودم مي گفتم اگر بودي كادوي امسـالت چـه مي توانست باشد ؟ يك بغل زندگي يا خوشبختي !
اين بار براي تو مي نويسم ، مي خواهم برايت بنويسم كه در نبودنت و رفتنت چه ها كشيدم !
امروز من غريبانه پي خوشبختي ميگردم.
مي گويند : زندگي حكايت هاي متناقضي است كه براستي نمي دانيم چه كسي راست مي گويد ....... راست مي گويند.
اگر از حال من مي پرسي ، خوبم ، خوب كه نه ! تنها تر از هميشه ،خسته تر از هرسال و دل مرده تر از زندگي.
مي دانم كه نمي خواني ، درگير تر از آني ..... بوقت تازيانه خوردنم بدست روزگار خرده نگاهي به ما نيانداختي ، چه رسد به اين كه اين دست نوشته ها را بخواني... اما مي نويسم ..... اين روز ها سر راه مي ماني اگر سر به راه باشي !
نم نم باران مي آيد ، انگار خدا نمي داند كه قطرات باران پتك است بر سر من و خاطرات من . باران كه مي آيد گونه هاي من و سنگ مزار تورا مي شويد .
بعد از رفتن تو به ما ياد داده اند كه به عصايمان تكيه نكنيم ، چرا كه او هم نمي فهمد ، غم تنهايي و بي تكيه گاهي را. . .
به ما مي گويند زنده باش ... چاره اي نيست ! زندگي بايد كرد . من اگر زنده نخواهم باشم بازهم نبض زمانه جاريست ، پس چه خوب است كه نبضم همره ، نبض زمانه بتپد .
چاره اي ديگر نيست !! زنده باش كه زمان ناي تپيدن دارد .
اينجا چرا ها در مقابل ديدگانم ريلي به امتداد تمام زندگي ساخته اند .شبانه با آرزوهايم همراه با بقچه خاكستري خاطراتم راهي شهر خيالي مي شويم و از جاده هاي پر از ابهام و ترديدي كه تو برايم درست كردي مي گذريم و چشم به راهي مي بنديم كه هيچ اميدي به پايانش نيست..
امروز تصوير تمام آه هايم بر پنجره اتاقم مانده و تمام گريه هايم در گوشه شب انباشته شده . بودنم در دست بادهاي وحشي تنهايي گرفتار است و نبودنت تمام حقيقت وجودم شده .
اينجا آدما ، فقط ضمير اول شخص مفرد را مي دانند.اينجا پول را به جاي خدا مي پرستند.چشم ها همه بي حيا و گوش ها دريده شده ، وجدان ها هنگامي درد مي گيرند كه منافعشان تهديد مي شود اما من سوار بر پل هاي دروغين واژه ها، در ميان آسمان هاي دروغين و زمين هاي دروغين، ولگرد و پرسه زن
تنها يك ديوانه ام.
سال هاست حسرت ديدارت را در كنج قفس كوچك قلبم نگه داشته ام. صداي آشناي قدم هايت در كوچه تنهايي من چيزي جز يك خاطره و رويا نيست ، بي آنكه هيچ دليلي براي اين اندوه پر هياهو داشته باشم.
اينجا جاده ها آنقدر مي روند و مي روند ، تا يا راه را گم كني يا آدم ها را . . .
بگذار اعتراف كنم كه در سرازيري زندگي ترمز بريده ام ، ديگر نه تنها روزگار و تازيانه هايش را، بلكه خودم را نيز فراموش كرده ام، زمان فقط برايم تيك تيك ثانيه هاست و ديگر هيچ....
با اين همه تصميم گرفته ام عمري اگر باقي بود
طوري از كنار زندگي گذر كنم
كه نه زانوي آهوي بي جفت بلرزد
و نه اين دل ناسازگار بي درمان!
پروردگارا!
قرآن رانورما،
قانون ما،
امیدما،
منطق ما،
مایه تعقل و تفکرما ،
موعظه ی ما ،
شفای ما ،
آرامش ما و نجات ما
قراربده
آمین رب العالمین
