من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست ...
بر درش برگ گلی می کوبم ..........
روی آن با قلم سبز بهار ........
می نویسم :
ای یار خانه دوستی ما اینجاست ...
تا که دیگر نپرسد سهراب ....
خانه دوست کجاست ؟
یه روزی انقلاب شد با هزار خون دل و تقدیم هزاران شهید ...
یه روزی جنگ شد و هشت سال جوونای ملت جنگیدند ... چون برای آینده ای بهتر امیدوار بودند ...
یه روزی انتخابات شد و درو دیوارهای شهر پر می شد از شعارهای جذاب و دوست داشتنی .فقط معلوم نبود این همه پول و امکانات از کجا میاد ؟ ؟ ؟
مردم هم امیدوار به پوستر ها نگاه می کردند ! ! !
در ام القرای ممالک اسلامی، امیدی بود به اینکه جوانها با آزادی کامل و با مشاهده خوبی های یک کشور اسلامی، ایمانشان را قوی تر کنند تا همتشان را برای چیزهای بزرگ تر خرج کنند، اما ...
سال ۱۳۸۶ است و هنوز عده ای فریاد می زنند: شهر ما از امکانات پزشکی محروم است!!!؟؟
بعد از شهدا ما چه كرده ايم!!!؟؟


