تبليغاتX
مديريت فرهنگي
مقالاتي در مورد مديريت فرهنگي

تنها هنگامی که خاطر تو را می بوسم

درمی یابم دیرگاهیست که مرده ام

چرا که لبان خود را از پریشانی خاطر تو

سردتر می یابم.

                                         شاملو

سلام

حال من خوب است ، ملالی نیست جز گم شدن انسان ها در خویش و رنگارنگی آدمها با هم ...... جز دوری تو و تنهایی من ! چه می شد اگر غرق تماشایت می شدم؟ تماشای چشمانت که برای اولین بار آنها را لمس می کردم و شاید برای آخرین بار ، تا دیگر تنها نباشم .

نیامدی تا من هیچ گاه آمدنت را باور نکنم ، شاید من را لایق این آمدن و این دیدار نمی دانستی ، نمی دانم ، اما هر چه بود و هر طور بود یک سال دیگر گذشت و در این مدت سعی کردم که مانند دوران گذشته خود را با اسباب بازیها و هم بازیهایم سرگرم کنم تا به تو فکر نکنم .

تو با نیامدنت به رنج و عذابم افزودی و هم خویشانت با دروغ ها و رفتارهایشان .

نیامدی اما به تو می گویم که در کودکی ، زیر نور چراغ و بر حاشیه قالی قدیمی با کامیونی پر از آرزوها در جاده ای خیالی سفر می کردم و به دنبالت می گشتم و امروز ، در تاریکی و در رختخواب با چشمانی باز با کامیونی پر از آرزوها جستجویت میکنم اما تصمیم گرفته ام که فردا را دیگر خرج تو نکنم .

می دانم که بزودی در زیر عبور این لحظه های پر شتاب دفن خواهم شد اما هرچه بود تقصیر خودمان بود نباید رویاهایمان را به دست تقدیر می سپردیم.

تا یادم نرفته است برایت بنویسم که سال پر باری بود ، بیشتر از هر سال !

اینجا هنوز هوای غربت به مشام میرسد ، غربت انسان ها ، غربت رفتارها ،غربت نگاه ها اینجا همه غریبه اند و از همه غریبه تر آشنایانی هستند که نشانی تو را می دهند.

ماه بالای سر شهر است

اهل شهر در خواب

روی این مهتاب را خشت غربت گرفته

یاد من باشد کاری نکنم که به قانون زمین برخورد

یاد من باشد تنها هستم

ماه بالای سر من تنهاست .

نامه باید کوتاه باشد ، ساده باشد ، بی ابهام ...

از نو می نویسم

سلام

حال ما هم خوب است ، اما تو باور نکن !

پی نوشت : 
     تولد تنهايي(1)

نوشته شده توسط حامد در ساعت 3:30 | لینک  |