به روي تو،آرام چشم گشوم......
و با تمام ستاره هاي آسمان برايم جشن گرفتيد ....
و امروز من ستاره توام .....
همه آرزوهاي تو ....
پشت و پناه تو ....
و بسم الله عاشق تو...
و تو، به من نگاه كن ...
تولد.... كودكي....و قسم به جواني ات و جواني ام ......
و خدايي كه مرا مي بينيد....
من تو را مي خواهم ...
اما تو نيستي...
و آرام خدا مي خنديد.
آخرين ثانيههاي پايان سال در بلنداي قله ايستاده بود .باد اشكهايش را از روي گونه هايش ميبرد تا شايد پيغام پشيمانيش را به خدا برساند .
نمیدانم... حالا بعد از گذشت چندين ماه از رفتنت، هنوز هم زخمهای خورهوار، روحت را میتراشند یا نه؟
هنوز هم معتقدی که بعضی از دردها را نمیشود به کسی گفت؟
او هزاران بار با بغض گفته است:
میدونی هر شب کابوس میبینم؟
میدونی دیگر همهچیز اهمیتش را برایم از دست داده؟
میدونی زندگیام تیره و تار شده؟
میدوني روزی هزار بار آرزوی مرگ میکنم؟
....
میدونی من دوسش دارم؟
اگر از حالش مي پرسي، بدان كه مدتی است خودش را محکم به ریل راهآهن بستهاست.نمیدانم این چندمین بار است که قطارِ خاطرات دودکنان و هوو هوو کنان از رويش رد میشود.فقط این را مطمئن هستم که اگر هزار بارِ دیگر هم بیاید و برود، نه او زیر ریلهای این قطار جان میدهد و نه خاطراتش او را رهايش ميكنند.
بارها از او پرسيدهام، چرا دلت گرفته ؟؟
و او مي گويد :
- فکر کن که چه تنهاست
اگر ماهی کوچک٬ دچار آبیِ دریای بیکران باشد.
و دچار يعني عاشق
دشوار است !
هرچه بیشتر به رهایی بیندیشی
گهوارهی جهان کوچکتر از آن میشود
نمیدانم...!
راه گریزی نیست٬
تنها دلواپسِ غریزهی لبخندش هستم.
گاهي اوقات برايم ميگويد كه هر از گاهي
از سرِ بیکاری به خوابش ميروي
دلم میخواهد خودت میآمدی و میدیدی روزهاست كه ديگر گلهای مريم حیاطِ کوچکِ زندگیاش نمیروییند.
حالا همهشان آزادند و به هرجا که بخواهند سرک میکشند.
و مدام ميگويد
وقتي كسي را به شدت دوست ميداري، وقتي در كسي غرق ميشوي،ريسمانها بيشتر و بيشتر ميشوند و بعد ناگهان از دستش ميدهي و رنج ميكشي و فرو ميريزي. هرچه بيشتر دوست بداري بيشتر رنج ميكشي، و هرچه كمتر دوست بداري، تنهاتري.
اما چه سود که تو لیاقتش را نداشتی و همان بهتر که در تنهایی بماند ...
امروز غمگینتر از هر سال٬ شمعهاي تولدِ بیست و چند سالگی اش را خاموش ميكند و به تو مژده ميدهم كه روزي هم شمعهاي خاطرات چند سالهاش خاموش خواهد شد.
شناسایی آرزوهایشان است
و شیطان چنین میکند....
بارالها
امسال نيز مرا به مهمانيت دعوت كن و مرا بپذير
طعم گرسنگي بندگان نيازمندت را به من بچشان وروح پاك عاشقان متقيت را به من ارزاني دار.
خداي من
در اين ماه كه من مهمانت هستم به خاطر تو كه مبادا با خطايي از من آزرده خاطر شوي چشمانم را ميشويم و قلبم را پاك نگه ميدارم و تمام اعضا بدنم را به عبادت تو وادار خواهم كرد
و تو به من توانايي انجام اين كار را عطا كن.
خالق من هميشه در انتظار فرارسيدن سالي هستم كه مهمانت باشم درحاليكه ديگر احتياجي به توبه نداشته باشم
و تو بدان كه انتظار دشوار است ...
پروردگارا مرا بپذير ....
لحظه ديدار نزديك است
باز من ديوانهام ، مستم
باز ميلرزد دلم ، دستم
باز گويي در جهان ديگري هستم
تمام دلتنگيهايم با آمدنم به ديار غريب با مردماني بي وفا اوج خواهد گرفت !
نمي داني كه در اين مدت به من چه گذشت . . .
هراسان بودم كه دعوتم نكني و مرا نپذيري وحال كه دوباره مرا پذيرفتي ......
آمدم اما هنوز آمدنم را باور ندارم
شايد خود را لايق اين آمدن نمي دانم
نمي دانم ........ هر چه بود ، اينگونه رقم خورد كه تو مرا بپذیری و من دعوتت را لبيك گويم
تا شايد براي مدتي هر چند اندك ازعطش ديدارت سيراب شوم .
شايد آمدنم مرحمي شفا بخش بر زخم هاي روحم شود و بوي بهارانگيزت تسكيني براي من مفلس و درمانده باشد .
آمدم تا با گوشه اي از نگاهت اين همه آلودگي را بزدايم و پاك شوم .
ميدانم كه اين پاكيها دوامي نخواهد داشت اما بگذار هر چند كوتاه زندگي برايم رنگي زيبا بگيرد. تا براي لحظهاي هم كه شده غرق تماشاي اين زيبايي باشم .
من باشم و تو باشي و خدا .
تا شايد ديگر تنها نباشم .
نمي داني كه چه تنهاست ....
اگر ماهي كوچك ، دچار آبي درياي بيكران باشد
شرمگینم از روز های سپید جوانیت که به پایم سیاه شد .
شرمگینم از نگاه مهربانت که پرده پرده ، بدیهایم را پوشاند .
شرمگینم از لبخند زیبایت که هیچگاه نگذاشت ناراحتیت را درک کنم .
شرمگینم از دست های زیبای ظریفت که در گذر عمر، بهر من پینه بستند .
شرمگینم از موهای سیاهت که با شمار روز ها سفید گشتند .
شرمگینم از بودنم .
ببخش اگر کوچک ترین بودم در برابر عظمتت .ببخش اگر نگاهم تحمل نگاهت را نداشت که نگاهم آنچنان کوچک است که در برابر نگاهت خرد می شود ، می شکند و از هم می پاشد .
........ ببخش اگر ندانستم که بودی .
.................. ببخش اگر هنوز نتوانسته ام بفهمم .
چشمان اشک آلودم را ببخش اگر نتوانستم حتی یک بار سیر نگاهت کنم .
زبان توان وصف درونم را ندارد که زبان از جنس آدم است و دل از جنس خدا . چگونه شرح دهم که درونم از خجالت رویت چنان هرمی دارد که دل سنگم را نیز آب کرده است .
مادرم ، اگر تمام ثانیه های زندگیم را نیز به جبران این همه بزرگواریت صرف کنم باز هم نخواهم توانست تنها و تنها یک قطره ی اشکت را جبران کنم .
********** عاشقانه مي پرستمت مادرم **********
شعر ترجمه شده اي،كه كانديداي شعر برگزيده سال 2005 شده .
توسط يک بچه آفريقايي نوشته شده :
وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم، سياهم
وقتي مريض ميشم، سياهم، وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم
و تو، آدم سفيد
وقتي به دنيا مياي، صورتي اي، وقتي بزرگ ميشي، سفيدي
وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي، وقتي سردت ميشه، آبي اي
وقتي مي ترسي، زردي، وقتي مريض ميشي، سبزي
و وقتي مي ميري، خاکستري اي
و تو به من ميگي رنگين پوست؟؟؟
هان اي برادر :
جنايت فقط كشتن نيست ..
سكوت در برابر كشتن هم ، جنايت است ...
امان از پرسش و پاسخ روز قيامت !!
چقدر کند حرکت می کنه
وقتیکه آدم هیچ ذوقی واسه رسیدن نداشته باشه ...
...................
من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست ...
بر درش برگ گلی می کوبم ..........
روی آن با قلم سبز بهار ........
می نویسم :
ای یار خانه دوستی ما اینجاست ...
تا که دیگر نپرسد سهراب ....
خانه دوست کجاست ؟



