تبليغاتX
مديريت فرهنگي - تولد یک دوست
مقالاتي در مورد مديريت فرهنگي

 

نمی‌دانم... حالا بعد از گذشت چندين ماه از رفتنت، هنوز هم زخم‌های خوره‌وار، روحت را می‌تراشند یا نه؟
 هنوز هم معتقدی که بعضی از دردها را نمی‌شود به کسی گفت؟

او هزاران بار با بغض گفته است:

می‌دونی هر شب کابوس می‌بینم؟
می‌دونی دیگر همه‌چیز اهمیتش را برایم از دست داده؟
می‌دونی زندگی‌ام تیره و تار شده؟
می‌دوني روزی هزار بار آرزوی مرگ می‌کنم؟
....
می‌دونی من دوسش دارم؟

اگر از حالش مي پرسي، بدان كه مدتی‌ است خودش را محکم به ریل راه‌آهن بسته‌است.نمی‌دانم این چندمین بار است که قطارِ خاطرات دودکنان و هوو هوو کنان از رويش رد می‌شود.فقط این را مطمئن هستم که اگر هزار بارِ دیگر هم بیاید و برود، نه او زیر ریل‌های این قطار جان می‌دهد و نه خاطراتش او را رهايش مي‌كنند.

 بارها از او پرسيده‌ام،  چرا دلت گرفته  ؟؟

و او مي گويد :

- فکر کن که چه تنهاست

اگر ماهی کوچک٬ دچار آبیِ دریای بی‌کران باشد.

 و دچار يعني عاشق

دشوار است !

هرچه بیشتر به رهایی بیندیشی

گهواره‌ی جهان کوچک‌تر از آن می‌شود

نمی‌دانم...!

راه گریزی نیست٬

تنها دلواپسِ غریزه‌ی لبخندش هستم.

گاهي اوقات برايم مي‌گويد كه هر از گاهي

از سرِ بیکاری به خوابش مي‌روي

دلم می‌خواهد خودت می‌آمدی و می‌دیدی روزهاست كه ديگر گل‌های مريم حیاطِ کوچکِ زندگی‌اش نمی‌روییند.

حالا همه‌شان آزادند و به هرجا که بخواهند سرک می‌کشند.

و مدام مي‌گويد

وقتي كسي را به شدت دوست مي‌داري، وقتي در كسي غرق مي‌شوي،ريسمان‌ها بيش‌تر و بيش‌تر ‌مي‌شوند و بعد ناگهان از دستش مي‌دهي و رنج مي‌كشي و فرو مي‌ريزي. هرچه بيش‌تر دوست بداري بيش‌تر رنج مي‌كشي، و هرچه كم‌تر دوست بداري، تنهاتري.

  اما چه سود که تو لیاقتش را نداشتی و همان بهتر که در تنهایی بماند ...

 امروز غمگین‌تر از هر سال٬ شمعهاي تولدِ‌ بیست و چند سالگی ا‌ش را خاموش مي‌كند و به تو مژده مي‌دهم كه روزي هم شمعهاي خاطرات چند ساله‌اش خاموش خواهد شد.

 

دوست من تولدت مبارك...                          

نوشته شده توسط حامد در ساعت 19:59 | لینک  |